شب تو میخوابی
من بی خوابم
می بینم که میخوابی
رنج می کشم
چشمان بسته ات ، بدن بزرگ کشیده ات
مضحک است اما وادارم میکند گریه کنم
و ناگهان حالاست که بخندی
در خواب قاه قاه می خندی
در این لحظه کجایی
راستی کجا رفته ای
شاید با زنی دیگر
در کشوری دیگر
و با او به من است که می خندی
شب تو میخوابی
من بی خوابم
می بینم که می خوابی
رنج میکشم
وقتی می خوابی نمی دانم آیا دوست م داری
نزدیک نزدیکی و با وجود این ، چنین دور
من لُخت لُخت م چسبیده به تو
اما انگار این جا نیستم
و با این حال می شنوم که قلب ت می زند
نمی دانم آیا برای من می زند
هیچ نمی دانم ، از این بیشتر نمی دانم
دل م می خواست قلب ت دیگر نزند
اگر روزی روزگاری دیگر دوست م نداشتی
شب تو رویا می بینی
من بی خوابم
می بینم که رویا می بینی
گریه میکنم
تمام شب ها تمام شب گریه میکنم
و تو رویا می بینی و لبخند می زنی
اما این نمی تواند ادامه داشته باشد
یک شب حتماً می کُشم ت
رویاهایت تمام خواهند شد
و چون خودم را هم می کُشم
بی خوابیِ من هم تمام خواهد شد
دو جنازه ی به هم چسبیده ی ما
با هم در تخت بزرگ مان به خواب خواهند رفت
شب تو رویا می بینی
من بی خوابم
می بینم که رویا می بینی
گریه می کنم
این هم روز و تو ناگهان بیدار می شوی
و به من است که لبخند می زنی
لبخند می زنی با خورشید
و من دیگر به شب فکر نمیکنم
همان کلمات همیشه را می گویی
"شب خوبی را گذرانده ای ؟"
و من مثل روز قبل جواب میدهم
"بله عزیزم خوب خوابیدم ،
و مثل هر شب خواب تو را دیدم !"
"ژاک پره ور"
"ترجمه ناصر نبوی "