چشم چشم دو ابرو

مراقب بال فرشته ها باش

لیموی گس

می آیم ، دیگر چیزی نمانده ، کمی صبر کنی آمده ام !

دیگر چیزی نمانده ، نرو !

سیگاری روشن کن و برگرد !

موهایت بلند شده بود این بار آخر

به شقیقه ها که نگاه میکردم ، سفیدی اندک دل م را آشوب میکرد - سفیدی اندک -

تازه دارد خیالمان از عاشق شدن راحت میشود

چگونه میتوانی خیال کسی را راحت کنی ، تا دیگر چشم به راه نباشد ؟ چگونه میتوانی بگویی که حالا فقط خودش مانده و خیالش ؟!

داشتم راه میرفتم با خیال راحت ،

هوس کرده بودم موهایم را خیس کنم زیر آن همه باران !

سر به هوا شده ام !

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



...

بارون میاد ، از دیشب . با صدای چیک چیک بارون تا خود صبح هی توی خواب لبخند زدم .

به ت گفته بودم من بارون رو بیشتر از برف دوست دارم چون سروصدا داره ، بو داره ، بوی خاک خیس خورده ، شاید بوی تو !

دوست دارم زیر نم نم بارون و بوی خاک بشینیم و از دسته گل هایی که توی این مدّت کوتاه آشنایی مون به آب دادیم بگیم ، چشم تو چشم !

بعد بخندیم با صدای بلند اونقدر بلند که من یادم بره دسته گل ِ چه رنگی بوده و نرم توی فکر که هنوز سایه ی اون دنبالم هست و تو بگی بیا بیرون از هپروت و من بگم هنوز هست و تو عصبانی بشی و بگی هست ، هنوز هست ، زنده س ولی دیگه با تو نیست .

ولی اون هست ، خیلی پررنگ تر از تو یا خود من ! من حتّی بوی عطر بدنش رو که با بوی سیب و بارون قاطی شده میفهمم ، حسّ میکنم !

سنگینی نگاه ش رو هم وقتی توی چشمات زل میزنم تا ردّ آشنایی رو پیدا کنم روی صورتم احساس میکنم !

اون هست ، حالا تو تکرار کن ، تکرار کن ، تکرار کن که نیست . همین تکرارت میگه که هست ، سایه ش بالای سر هر دومون هست !

هوا چقدر بهاری شده ، مثل روزهای اول عید ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



من پادشاه بی تربیت میخوام !

سرما خوردم خیلی زیاد ، آخه نه اینکه هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!! امروز نرفتم مدرسه و الان بچّه هام یتیم و ویلون هستن چون هیچ کسی نمیتونه مثل خودم آرومشون کنه و سرشون رو گرم .

ساعت نُه و نمیدونم چند دقیقه از خواب بیدار شدم ، با آهنگ prayerاز secret garden

از یکی از سوراخ های دماغ نازنین م یهو خون فواره زد که مامان جون یه پنبه کرد توش خون و خون ریزی ختم به خیر شد .

بعد زنگ زدم حال بچّه یتیم هام رو بپرسم ، سی تا اوّل و بیست و هشت تا دوم . گفتن خوب هستن و ملیحه - با اون چشای ده رنگ ش - کلاس های امروز من رو میچرخونه . خدا به خیر کنه !

برنامه رو از دیشب که تصمیم گرفتم نرم واسش تلفنی گفتم ، با پنبه و پارچه و چسب روی مقوای آبی آدم برفی درست کنن. برف که نیومد واقعی ش رو بسازن طفلکی ها !!!

بعد چایی ، آب میوه با چک کردن ایمیل ،جی میل و ... میل ! و سکوت ...

مامان کتاب میخونه ، بی صدا ! تلفن زنگ میزنه ، آروم میگه : بله ! چه طنینی داره صدای مامان ! فکر کنم احیاست - مامان بزرگ م - چون مامان خیلی مهربون و مودب احوال پرسی میکنه - چرا من از نظر ادبیات به مامان م اینا نکشیدم خدا ؟! -

حالا دارم قصه میخونم - آدم بزرگی نیست قصه م - اگه تو هم بیشترین ساعت روزت رو با بچّه های پنج تا نُه سال میگذروندی این رو میخوندی - ناتور دشت چیه ؟ خدا سلینجر رو هم بیامرزه - :

خلاصه آن روز ملکه بشقاب گل کلم پخته را جلو پادشاه گذاشت.من احساسات پادشاه را کاملاً درک میکنم . کلم پخته آنقدر بخار دارد که آدم را یاد مغازه ی خشکشویی می اندازد.

مزه اش هم مثل دستکش کاموایی خیسی است که بخواهی با دندان از دستت درش بیاوری.

بنابراین پادشاه گرسنه حسابی ناراحت شد . بعد گفت : گوش کن زن ! این سوسک خش خشو باید برود نقاشی یاد بگیرد ، یک کلاس نقاشی درست و حسابی !

ملکه از آن زن های چاق و باتجربه و صبور است.صبر یعنی اینکه بدانیم برای کندن پرهای مرغ باید قبلاً آن را چند ساعت توی آب جوش بیاندازیم . تجربه هم یعنی اینکه بتوانیم هر شب به یک نفر پادشاه بی تربیت سوپ پیاز بدهیم.

ولی من اگه بودم به جای سوپ پیاز یه غذای خوشمزه تر به این پادشاه بی تربیت میدادم .

آخی ! من پادشاه بی تربیت میخوام !!!

چیز نوشت : sms میزنی با ژاله قرار داری ، بعد یه ربع هرهر میخندی بعد انتظار داری من این شوخی مزخرفت رو به جوونی و خامی ت ببخشم ؟!!

لااقل به جای ژاله یه اسم خوشگل تر میگفتی ، مثلاً ژیلا !!!

چ.ن : من تب دارم به گمان م !

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



پس گریه کن مرا به طراوت !

حسین پناهی رو این روزها زیاد میخونم ، هنوز نفهمیدم که چرا یک شبه همه ی مجموعه های شعرش رو قورت دادم و بلعیدم. انگار روح م می طلبید و بدن م میخواست ذره ذره کلمه ها و کلمه ها و کلمه هاش رو !

از بین همه ی کارهاش "نامه هایی به آنا" رو بیشتر دوست دارم ، شعرهایی که برای دخترش نوشته :

"کی به مدرسه رفتی ؟

کی کلاس چهارم شدی ؟

چه می پوشیدی ؟

اسباب بازی مورد علاقه ات چه بود ؟

یادم نمی آید ...

فقط می دانم که بودی !

جزئی از زندگی و هستی من بودی !"

پناهی از دخترش نوشته ، من میخوام از پدرم بنویسم!

اگه بخوام درباره ی "پدرم" بنویسم این جوری کلمه هام رو کنار هم میذارم :

بابا کی عاشق شدی ؟

عاشق اون نگاه عسلی که خیلی هم مهربون نشد باهات !

کی خواستی من توی زندگیت باشم ،

کی خواستی کسی صدات بزنه "بابا" تا تو آغوش بزرگت رو به خاطرش کوچک کنی تا همه ی وجودت بشه واسه اون ؟!

بابا کی بیست و هشت ساله شدی ،

کی شدی یه پدر بیست و هشت ساله ، هم بازی من !

یادته برام "کفش دوزک" پیدا میکردی با یه قوطی خالی کبریت ؟! - من یادمه -

یادته با هم میرفتیم سینما "شهر موش ها " ، " گلنار" - من یادمه -

یادته وقتی مادرت مُرد به من میگفتی "مادر" ، تا چند وقت میخواستی دوباره دختردار بشی و اسم مادرت رو بذاری روش "نوش آفرین"!

بابا چند روزه ترس از دست دادن تو خیلی اذیت م میکنه ! از بس که همه ی آدم خوب ها تند تند دارن میرن و به پشت سرشون و به آدم های دور و برشون نگاه نمی کنن ، میترسم تو هم بری و به پشت سرت به من نگاه نکنی !

بیست و هشت دی تولدت بود ، واست اس ام اس زدم . میدونستم اونقدر سرت شلوغه که نمی بینیش . به ت زنگ زدم ، مثل هر سال : بابا تولدت مبارک ! و تو هم مثل هر سال گفتی : اِ بابایی مگه امروز بیست و هشتمه ؟

آره بابا اون روز بیست و هشتم بود ، وقتی من به دنیا اومدم تو بیست و هشت ساله ت بود ، الان منم بیست و هشت ساله هستم !

دوستت دارم بابا ، چند تا ؟ بیست و هشت تا ، چونه نزن ! نه بیشتر نه کمتر ! بوس !

" دل م را به حرمت چشمان تو

سند زده ام یک جا ،

همه را

به حرمت چشمان تو "

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



روز که دل م به تو گرم میشود

خدایا نمیدون م چرا باید از تو بترسم ، تو که اونقدر خوبی !

چرا ازت بترس م وقتی دل م به ت گرمه ؟! میون اون همه گریه و واهمه ، اون همه درد و تنهایی فقط تو بودی ! چرا ازت بترس م ؟!

آره زدم بال فرشته ت رو شکوندم ، دل آدم ت رو هم ! خوب کاری کردم ! چرا ازت بترس م وقتی فقط تویی که توی بدترین وقت ها ازم مواظبت میکنی ؟!

هنوز تو شوک م ، هنوز نتونستم آخرین ساعت شب چهارشنبه رو با خنده از یادم ببرم !

اون لحظه اونقدر تنها و وحشت زده بودم که حتّی تورو هم یادم نمیومد ، اینکه هستی و دست م رو میگیری که گرفتی !

هنوز اونقدر به  هم ریخته م که یادم نمیاد اون شب که من فرداش واسه خودم مرگ خواست م فقط تو بودی ، تو نه هیچ کس دیگه ، فقط تو و من حتّی صدات هم نزدم !

چون میدونست م هستی ، باید باشی ، باید ! چرا ازت بترس م ، دوباره بال

فرشته ت رو میشکونم ، دل آدم هات رو هم !

خدایا بیا دل م مال تو !

چیز نوشت :

و مرگ مردن نیست !

و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست !

من مردگان زیادی دیده ام

که راه میرفتند ،

حرف میزدند ،

سیگار میکشیدند

و خیس از باران،

انتظار و تنهایی را درک میکردند ،

شعر میخواندند ،

قرض میدادند  ،

قرض میگرفتند ،

میخندیدند

و گریه میکردند

از علف های هرز دفاع میکردند !

از کلاغ ها !

آنان معتقدند قلع و قمع بیدهای بی ثمر ،

خیانت به تاکستان ها و سیب ها و سایه ها و چشم هاست !

+ نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



سه نقطه ها

میگه " این دوستات اهل مهمونی و پارتی نیستن ؟ "

میگم " نه ، ما فقط میخونیم و مینویسیم ، میخونیم و مینویسیم ، میخونیم و مینویسیم و هفته ای یه بار میریم کافه و میخونیم و مینویسیم اونجا و گاهی تئاتر خوب اگه موجود بود میریم و میبینیم و دوباره میخونیم و مینویسیم و گاهی گوش میکنیم اگه لبی وا بشه و قصه ای رو بخونه و میگیم قصه مون رو اگه گوش شنوایی گوشمون کنه و میخونیم و مینویسیم و گاهی به هم کتاب قرض میدیم و گاهی نگاه و گاهی کتاب میخریم و میخونیم و مینویسیم و میخونیم و مینویسیم !!! "

هیچی نمیگه ، نگاه م میکنه و من میخونم و مینویسم !

چیز نوشت : من امروز مرگ رو پیشنهاد میکنم - واسه خودم ، تو هر کاری دلت خواست بکن ! -

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



برف

داره برف میاد ، ریز ریز از آسمون - برف ندیده م دیگه ، خب معلومه از آسمون میاد ! -

بال فرشته ، پنبه ی لحاف ننه سرما ، دونه های یخ زده ی اشک های بچه های ننه سرما ،

اصلاً کرک و پشم خود ننه سرما !!!

هر چی هست داره برف میاد !

ریز ریز ، نرم نرم ، سرد سرد ، سفید سفید !

قهوه ی تلخ مزخرف کاش الان این جا بودی ، میخوردم ت ! - داغ و تلخ -

ساعت دو و چهل و شش دقیقه ، هورتت کشیدم تا ته ته !

چیز نوشت :

بهار


آن روز، روز چندم فروردین


یا چند شنبه بود


نمی دانم


آن روز هر چه بود


از روزهای آخر پاییز


یا آخر زمستان


فرقی نمی کند


زیرا ما هر دو در بهار


- در یک بهار -


چشم به دنیا گشوده ایم


ما هر دو


در یک بهار چشم به هم دوختیم

چ.ن : نمیدونم جمله ی کی هست ، ولی من دوست ش دارم ! - اون پایین -

دوست دارم در رابطه ای باشم که حتی اسم طرف مقابل را هم ندانم!


+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



وقتی تو می خوابی

شب تو میخوابی

من بی خوابم

می بینم که میخوابی

رنج می کشم


چشمان بسته ات ، بدن بزرگ کشیده ات

مضحک است اما وادارم میکند گریه کنم

و ناگهان حالاست که بخندی

در خواب قاه قاه می خندی

در این لحظه کجایی

راستی کجا رفته ای

شاید با زنی دیگر

در کشوری دیگر

و با او به من است که می خندی


شب تو میخوابی

من بی خوابم

می بینم که می خوابی

رنج میکشم


وقتی می خوابی نمی دانم آیا دوست م داری

نزدیک نزدیکی و با وجود این ، چنین دور

من لُخت لُخت م چسبیده به تو

اما انگار این جا نیستم

و با این حال می شنوم که قلب ت می زند

نمی دانم آیا برای من می زند

هیچ نمی دانم ، از این بیشتر نمی دانم


دل م می خواست قلب ت دیگر نزند

اگر روزی روزگاری دیگر دوست م نداشتی


شب تو رویا می بینی

من بی خوابم

می بینم که رویا می بینی

گریه میکنم


تمام شب ها تمام شب گریه میکنم

و تو رویا می بینی و لبخند می زنی

اما این نمی تواند ادامه داشته باشد

یک شب حتماً می کُشم ت

رویاهایت تمام خواهند شد

و چون خودم را هم می کُشم

بی خوابیِ من هم تمام خواهد شد

دو جنازه ی به هم چسبیده ی ما

با هم در تخت بزرگ مان به خواب خواهند رفت


شب تو رویا می بینی

من بی خوابم

می بینم که رویا می بینی

گریه می کنم


این هم روز و تو ناگهان بیدار می شوی

و به من است که لبخند می زنی

لبخند می زنی با خورشید

و من دیگر به شب فکر نمیکنم

همان کلمات همیشه را می گویی

"شب خوبی را گذرانده ای ؟"

و من مثل روز قبل جواب میدهم

"بله عزیزم خوب خوابیدم ،

و مثل هر شب خواب تو را دیدم !"

"ژاک پره ور"

"ترجمه ناصر نبوی "

+ نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



بهانه

 

بی تو

نه بوی خاک نجات م داد

نه شمارش ستاره ها تسکین م

چرا صدای م کردی

چرا ؟!

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر

"حسین پناهی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهارآذر نظرات ()



خیلی محرمانه !

 

دوباره صداش بلند میشه - صدا که نه همون ویبره -، نگاه میکنم : " داستان واسه پس فردا حاضره ؟ " جواب میدم : آره ، ولی باید ساعت ۶و نیم برم !

پیش دستی ش رو میذاره روی مال من ، با سرعت دکمه های موبایل رو فشار میدم . زیر چشمی نگاه ش میکنم ، میگم : من میخوام باز بخورم !

یه چیزی میگه ، نمیفهمم .

داستان آماده س واسه خوندن جلوی چشم و گوش چند تا نویسنده و منتقد که هر کدوم شون لااقل یکی دو تا مجموعه ی چند بار تجدید چاپ دارند ؟!

با خودم میگم یکی دیگه مینویسم ، حسّ ش رو هم دارم ، خیلی هم دارم . این حسّ مزخرف رو تو به م دادی ، همین امروز ، همین چند ساعت پیش .

وقتی عصبی و دلخورم بهتر مینویسم ، از ته ته ته دل م میاد انگار همه ی کلمه ها و واژه ها و جمله ها .

- ننوشت م آخر ! -

وقتی چایی ت رو هورت میکشی حال م ازت به هم میخوره ، منی که تا یه هفته پیش اونقدر کله م رو به ت ، به

شونه هات نزدیک میکردم تا صدای نفس هات رو بشنوم حالا ازت بدم اومده !

به باباش میگه : من روی این موضوع حساس م هاااا! دهن م بوی خوب میده ؟

- ها میکنه و سعید با لبخند میگه : مثل گُل ! -

میخوام براش بستنی بخرم ، خیابون ها شلوغ بود و نتونستم به قول م عمل کنم و عصبانی هست - مثل سعید سکوت کرده -

میگم : چی میخوری ؟!

میگه : هیچی !

میگم : لجبازی نکن ، میدونم دل ت بستنی میخواد ! - نگاه ش میکنم - وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر ، خُب !

میگه : اختیارم دست خودمه ،‌میخوام عصبانی باشم !

میخندم ، میگم : آخ که تو چقدر شبیه پدرتی !

میگه : ولی تو مثل مامان م نیستی !

دل م هُری میریزه ، بی انصافِ کُره خر !

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط بهارآذر نظرات ()