چشم چشم دو ابرو
مراقب بال فرشته ها باش
آخرین بار کیف مدرسه م رو کجا گذاشتم؟
جوراب هام لنگه به لنگه س،مامان چپ چپ نگاه م میکنه.میگم به ش:چیه مامان؟
اخم میکنه،میگه:مردم میگن مادرش بی سلیقه س،که بچه ش رو این جوری میفرسته بیرون!
حوصله ندارم،امتحان فیزیک داریم.من م مثل همیشه با بچه های کلاس "اعتصاب!" کردیم و هیچی نخوندیم.
میگم-به مامان-:مردم....! حرف م رو میخورم،دوست نداره بی ادب باشم.توی دل م میگم: "خانم باش،بهاری!"
دوباره لبخند مونالیزایی م رو کنج لب هام می گنجونم.میگم به ش:مامان کسی نمیبینه! تازه جوراب لنگه به لنگه واسه من شانس میاره!
دوباره توی دل م وبا صدای یواش میگم:آره جونِ عمه م!
"مدرسه"!
فردا درش بعد از سه ماه تعطیلی باز میشه و دوباره هیاهو و صدای عربده و خنده و گاهی اشک و زاری!
من با بچه های اوّل و پیش دبستان کار میکنم.روزهای اوّل خیلی هاشون اخمو و دمغ و با یه مَن عسل نمیشه قورت شون داد هستن!
اینقدر واسشون"فرشته ها دست میزنن/دست دست دست/
فرشته ها پا میکوبن/پا پا پا/
فرشته ها میخندن/ها ها ها ها ها ها/
فرشته ها چرخ میزنن/چرخ چرخ چرخ/"
میخونم تا یادشون بره دل تنگی هاشون برای مامان هاشون که گاهی خیلی دل نگرون تر از بچه هاشون هستند واین،کارو واسه من و همکارای دیگه م سختر میکنه!
بچّه های من-کلاس اوّلی ها و پیش دبستانی ها-روپوشِ صورتی میپوشند و اونقدر خوشگل میشن تویِ این لباس که نمیشه برات بگم،خودت باید ببینیشون.
درباره ی اون روزی که من کوله ی مدرسه م رو گم کرده بودم و جوراب لنگه به لنگه پوشیده بودم و اعتصاب کرده بودم و فیزیک نخونده بودم و مامان م ازم عصبانی بود و خلاصه بهاری شده بودم،امتحان م شدم "هشت"!
دل م واسه دوست های مدرسه م تنگ شده،مینا که حالا یه دختر کوچولو داره-درسا-
لیلا که برادرش رو از دست داد و من اوقدر بی معرفت بودم که با یه تلفن سر وته قضیه رو هم آووردم و اون جوری به ش تسلیت گفتم!
الهام که هنوز با عشقِ دوران دانشگاه ش سرِ اینکه زن و شوهر بشن یا نه!! تفاهم نداره!
نیکی که همه مون رو بدبخت کرد و خودش شد خانم دکتر!!
شهرزاد که لنگه ی خودم بود وبا هم از روی عمد نمره ی زیر ده میاووردیم واسه خنده!- ارواح شیکم عمه هامون-
کتایون که هزار بار به خاطر عاشق شدن ش تهدید شد به اخراج از مدرسه!
بهاره و بهناز که هم سرویسی بودیم و بهناز از راننده ی هپلی سرویس خوش ش میومد و ما چقدر سر به سرش میذاشتیم.
و خیلی های دیگه که الان همه شون ماشالّا-ماشاءالّله-واسه خودشون خانووومی شدن و .......
نمیگم دل م واسه مدرسه تنگ شده،واسه پشت نیمکت نشستن ها و بویِ کتابِ نو و جیغ کشیدن های زنگِ تفریح و هی خوراکی خوردن...
من همه ی این کارهارو با بچّه های خودم و توی مدرسه ای که براشون قصّه میگم میکنم.
ما زنگ های تفریح مثل گنجشک پرواز میکنیم و به کلاس پنجمی ها تنه میزنیم و اون ها هم دنبال مون میکنن تا خوراکی هامون رو بگیرن.
من و بچّه هام کلی راز با هم داریم که قول دادیم به کسی نگیم.ولی چون تو از خودمونی به تو میگیم!مثلا "شقایق" ........ نه! نازنین رو میگم:بهارجون مامانِ من سیاهه-عمق فاجعه،رنگ انتخابیه یه دختر شش ساله واسه مادرش!-
روشا:من بهار جون رو بیشتر از مامان م دوست دارم،چون وقتی لباس م رنگی میشه میخنده،دعوام نمیکنه!
راز هاشون همینه!مشکلات خانواده هاشون.زن ها و مردهایی که از روی غریزه بچه دار شدن و حالا بلد نیستن اون هارو خوب!دوست داشته باشن و این وظیفه من و آدم هایی مثل من شده که هر روز به هشتاد تا کلاس اوّلی و صد و بیست تا پیش دبستانی با صدای بلند بگم:دوستتون دارم گلا! بدون شما دیگه"بهارجونِ" کی باشم؟؟؟
اون ها هم مثل یه دسته گنجشک وحشی مهر ندیده به م حمله کنن و صورت م رو غرقِ بوسه کنن.
دوست شون دارم و به حرف هیچ کس هم گوش نمیکنم که با این مدرک و مهارت چه غلط های دیگه ای میتونم بکنم.من فقط دختر فسقلی های خودم رو میخوام!!!
مراقب بال فرشته ها باش! نشکَنی شون!
داشتم خوابِ سولماز رو میدیدم.توی یه جای ناآشنا،خونه ای که من نمیشناختم ش و برام غریبه بود.اما برای سولماز نه!
با هزار تا ببعی که شمرده بودم خواب م برده بود،اون م چه ساعتی؟ از سه گذشته بود، می اندیشم تا ببعی هزارو اوّلی رو شمردم بی هوش شدم.
خواب م داشت هر لحظه قشنگ و قشنگ و قشنگ وقشنگ تر میشد که با صدای ویبره موبایل م پریدم.آخه میدونی من و گوشی م باید تنگ هم،در آغوش هم و نفس به نفس بخوابیم تا برای اعلام عاشقانه های صبحگاهی مون کاملا آماده باشیم!
اون شنبه و اون کله ی خروس خون و اون "پیامک" و اون من خودِخودِ بهارم که یادت هست هنوز؟! پس تلاوت کن آیات ٢۵۵ تا ٢۵٧ سوره بقره رو! نگو ماه رمضون تموم شده و ایشالا واسه سال بعد،تو تلاوت کن!
خلاصه اینکه من از خوابِ قشنگ م پریدم و سولماز هم پرید و رویاهامون رو با خوش برد.
"نفرین بر خروس بی محل!" یه چشمی پا شدم و به کمک انگشتان لرزان م موبایل جون رو گشودم و دیدم یک فقره "پیامک" ارسال شده به این مضمون:"چطوری؟!" اگه همون موقع به ١١٩ زنگ میزدم اون پسر لوسه میگفت:ساعت سه و نمیدونم چند دقیقه.
جواب ندادم تا حضوری و چشم تو چشم و فیس تو فیس و با سلاح گرم و سرد ازش قدردانی!کنم که رویایِ خواهرم رو ازم دزدید!
صبح که از خواب پاشیدم،یه چشمی پریدم کامی رو ماچ کردم-ترجمه:رایانه رو روشن فرمودم-تا آخرین نوشته ها و دل نوشته های و کلمه ها و واژه ها و جمله های یک عزیز دلِ بسیار دوست داشتنی رو "قورت" بدم.-نمیشناسیش بیخودم دنبال ش نگرد-
عزیزدلِ من چیز تازه ای ننوشته بود ولی یک فقره کامنت نه چندان البته خصوصیِ من رو تایید کرده بود و من همون موقع تازه چشم هام باز شد و خواب از سرم پرید و دوان دوان به طرف گوشی تلفن پریدم-من رو مجسم کن اگه میتونی-بعد دیدم اِی وای شماره شو یادم رفته،دوباره پریدم و رفتم دنبالِ موبایل م که از شبِ قبل و به خاطر "خروس بی محل" تنبیه شده بود و نمیدونستم کجا پرت ش کردم تا شماره ی مورد نظر ازیاد رفته بر اثر هیجان رو از توش پیدا کنم.
خلاصه تماس برقرار شد و "فرشته!ی" فوق الذکر با همه ی متانتی که در صداش موج میزنه و من معمولا توش غرق میشم گفت که نه مشکلی نیست و در برابر خواسته ی من که همان پاک نمودن کامنتِ نه چندان خصوصی بود پافشاری کرد و من هم بی خیال شدم.
من به ت میگم من "بهارم" تو میگی نه بابا!!
برنامه ی ام روز:تلاوت آیات ٢۵۵ الی ٢۵٧ سوره بقره.
کُشتن فرد خاطی که رویای آدم ها و فرشته ها-من-رو میدزده!
-با سلاح سرد میکُشمش-
تماس با سولماز و کلی الکی خندیدن و حرف هایِ خواهرونه زدن!
مثل یک فقره آدم نشستن و رویِ قصه ی تکلیف این هفته ی کلاس کار کردن.
فکر کردن به اینکه چگونه میتوان فراموش کرد که گاهی چه گندیاتی ایجاد میشود به خاطر احساساتِ رقیق بهاری!
و در خاتمه سرک کشیدن به خونه ی دوست جوون ها و البته کامنت های صددرصد عمومی و رنگین کمونی!
خیلی هاتون پرسیدین من اوّلِ مهر میرم مدرسه یا نه؟!
نه!! نمیرم ،چون کلاس کارِ من با بقیه فرق میکنه! برنامه ی کلاس های من از هفته ی دوم مهر شروع میشه.یعنی وقتی که بچه ها جا افتادن و به معلم و محیط جدیدشون خو گرفتن و حالا وقتشه که قصّه بشنوند.
همین!!
و
اگر
او دیگر
خوابِ تو
را
نبیند
.......
-تو هم منوهمون قدر دوست داری؟
-همان قدر دوستت دارم،ولی یه آرزو هم دارم.
-چه آرزویی؟
-همیشه راست بگی،با همه مهربون باشی،هیچ وقت منو فراموش نکنی.
تو خونه ی مایه قاب عکس هست.
توش عکس یه پیرمردی هست که همیشه به من لبخندمی زند.
هرپنجشنبه مامان یه دونه شمع به ام میده تا کنار قاب روشن کنم.
-اون بچه هارو خیلی دوست داشت.
-پس چرا من یادم نمی یاد؟
-اون موقع تو هنوزبه دنیا نیومده بودی.
پرسیدم:اون شمع های منو می بینه؟
مامان گفت:آره،فرشته ها نورشمع رو براش می برن.
جیب هاتو بگرد ببین چقدرفکر داری!
به م بگو!! واقعا چقدر فکر داری؟!
به من م قرض میدی؟؟!!
زندگی برخورد لحظه هاست.
این برخوردها همیشه یا گاهی زندگی یک یا دو نفر رو تغییر میده،نه زیر و رو میکنه!
نمیدونم چه ربطی دارن این چیزهایی که نوشتم با هم!
اما دل م خواست و نوشتم!
باز باران با ترانه...
دچار ذوق مرگ شده گی شدم.پاییز جون طلایی م عاقبت اومد.
توی بیست و هشت مین روز تابستون با بارون و آسمون ِ ابری و کلی سر و صدا اومد.
تا سه روزِ دیگه پام رو میذارم روی شونه های مهر و تا خودِ خودِ آبان یه نفس میدوم تا برسم به "آذر"! به عشق،به همه ی هستی،زندگی،دنیا!
شاید روزی گفتم برات دلیل این همه خواستن "آذر" رو!
پاییز بژ و شیکِ من با همه ی هیاهویِ کلاغ ها،با همه یِ خش خش برگ ها،با همه ی
نم نم بارون ها،با همه ی حسّ عاشق شدن ها اومد.
آسمون -اما-چه بغض پر صدایی داره! چه با صدا میباره،انگار تموم دل تنگی هاش رو گذاشته توی قطره قطره ی بارون ش و هی هق هق میکنه.
"وقتی هوا ابری میشه
حال و هوام رو میدونی"؟؟
"یه تیکه از روح مُ من یه جا گذاشتم که نپرس!" شاید پیش "آذر" نمیدونم!!!
پاییز جون طلایی خوش اومدی! فقط یه کم آرووم تر بابا دل مون هری ریخت!!
روزهایی بود که همه ی آرزوهام گولّه میشد توی بغل بابام و دعا واسه زنده موندن ماهی قرمزی که خریده بود برای سفره هفت سین عید.
یه روزهایی بود که همه ی دل تنگی هام واسه بوی تن مادرم بود و وقتی به ش میچسبیدم و عطرش رو میفهمیدم آرووم میگرفتم.
یه روزهایی بود که دل م واسه پرپر شدن یه دونه گل میگرفت.یادم هست کفشدوزک مرده ای رو که توی باغچه پیدا کرده بودم رو چال کردم و روی "قبرش" یه برگ گذاشتم تا یادم نره کجاست.
یه روزهایی بود که همه ی دنیام عروسک م بود و وقتی میبردم ش مهمونی قند توی دل م آب میشد که هیچکس رو غیر از من نداره.راستش وقتی به صورت ش نگاه میکردم،لبخندش رو حتی اشک هاش رو میتونستم ببینم.
-چه عتیقه ای بودم من!!-
یه روزهایی بود که به عشق ش از خواب میپریدم تا جیره ی عشق ش رو بدم و سهم عاشقی م رو ازش بگیرم.
یه روزهایی بود که فقط با دیدن ش "یه جور دیگه" میشدم،گونه هام گل مینداخت.
یه روزهایی بود که گاهی قلب م تندتر میزد و با صورت میخوردم به دیواری که روبه روم بود و من نمیدیدم ش از بس توی رویای بوی گل هایی که برام می آوورد مست بودم.
-آقا این گل ها مالِ اون دخترخانمه!
-کدوم خانم؟
-مالِ منه!
راننده ی سرویس مدرسه سر میچرخاند و نگاه م میکرد.
گل ها دست به دست به دست م میرسید.
-تولدت مبارک!
-مرسی!
-دوستت دارم!
-مرسی!
دخترها دست میزدند و جیغ میکشیدند و من سرخوش از بوی رزهای سفید به این فکر میکردم جواب ناظم مدرسه را چه بدهم.
به پنجره ی آشپزخانه نگاه میکردم،مامان نبود.همه چیز مرتب برگزار شده بود!
یه روزهایی بود که به جای سفید لباس عروسی،نباتی پوشیدم و اون قدر شیرین بود که دل جفت مون رو زد.
یه روزهایی بود که هر دومون شربت به لیمو میخوردیم و به دنیا و اشک هامون واسه دوری میخندیدیم.
یه روزهایی بود که اون بود و من بودم و قدر لحظه های بودن ش رو ندونستم.
حالا اون نیست،من هستم همه ی لحظه ها هم،اما او نیست.
من به پشت سرم نگاه نمیکنم،تو هم نگاه نکن!
راستش دل م برای چشم چشم دو ابرو تنگ شده.شاید دوباره برگردم همون جا،اما فعلا این جا مینویسم.
هنوز خوب جا به جا نشدم توی این خونه ی جدیدم-که اصلا از هیچیش خوشم نمیاد!-
و نمیدونم چرا همش دارم از "عشق" مینویسم!خبری هست ها!!! ولی نه به اون شدّتی که من همش بگم اوه من عاشقم،اوه عشقم،اوه قلب م،اوه دوستت ندارم عاشق.ت.م!
من "چشم چشم دو ابرو"ی خودم رو میخوام! راستش رو بگم به ت؟؟!!! بگم؟؟
من گم ش کردم،چشم چشم دو ابروم رو.بعدش این "عاشقانه بخونم"رو رو به راه کردم و حالا دل کفتری م پرپر میزنه و هوای اون رو کرده! خدایا کمک! الان همون آیات ٢۵۵ تا ٢۵٧ سوره بقره رو بخون!
گفتم ازت خسته شدم"چشم چشم دو ابرو"! خب حالا در نهایت شجاعت میگم:من اشتباه کردم،برگرد! -داره فکر میکنه،رفته گل بچینه،زیر لفظی میخواد،خودش رو لوس میکنه،میگه نمیام!-نیا!!!
در خاتمه:
"بهار مثل نیلوفری است که ریشه در آب دارد،بدون تعلق به خاک و رها از آسمان.
دل ت را خانه ی نیلوفرانه ها کن تا جوانه ی عشق در جان ت ریشه بدواند.
آن وقت تا ابد عاشق خواهی ماند،عاشقی آسمانی!"
دوباره این زبون چرخید و رفت سر وقت "عشق"! خیلی نُنر شدم.هنوز آدرس خونه جدید رو به ش ندادم،پس فعلا این ورا نمیاد.همونی رو میگم که به ش گفتم دوستش ندارم عاشق ش شدم،یادته که؟
پس تا نیومده،هزار و سیصد و خرده ای دوستت دارم،با چندتا-چشم هات رو ببند-بوس با مزه ی قهوه ی تلخ که خیلی دوست داری،با آرزوی در آغوش کشیدن دو متری ها،و چند تا چیز دیگه که نمیگم!
دوری از تو
سخت به توان بی نهایت!!!
ومن دل م هی الکی برای ت تنگ میشود
"این متن رو چندمین باره که میذارم این جا و بعد برش میدارم.شاید این بار موند!"
بوی صبح میدهی
بوی عشق
بوی خدا
بوی بهار
بوی آسمان
ومن
دل م الکی برای ت تنگ میشود
من دوباره تورو گم کردم.دوباره با آسمون خیال تورو میبافیم و به روی خودمون نمی یاریم که تو پریدی،رفتی،نیستی.
دلمون-دل من و آسمون-به خودمون خوشه.من به آبی بی ابر آسمون و اون به ابری
چشم های من.
تو که بودی پشتمون به بهارت گرم بود و امیدمون به دست هات که گرم بود و همیشه بود و حالا نیست.
وقتی نیستی و عطرت از سرم پریده و خیال ت اونقدر کم رنگ شده که هیچ دل خوشی
برام نذاشته،توقع نداشته باش که بگم دوستت دارم.
حالا گاهی آسمون یادم میندازه که تو بودی و صبح بوده و عشق بوده و خدا بوده و بهار بوده و من بودم و آسمون هم بوده.
اون وقت زیر آبی بزرگ آسمون میشینم و سرم رو میذارم روی شونه ی خالی دل م و براش قصه میگم تا خواب ش ببره.
یادته تو رو هم همین جوری خواب میکردم و تو خواب های رنگی میدیدی و هیچ وقت
اون ها رو نمیگفتی برام؟
نیستی و من خوابِ خواب هات رو میبینم.همه ی خواب هات نارنجی ان و مزه ی خودت رو میدن،خیلی خوشمزه نیست.اما من همه رو قورت میدم و به روی خودم نمی یارم که رودل کردم.
هر جا هستی مواظب خودت باش و بی خیال دنیا شو!
همیشه باید چیزی ارزشمند رو از دست داد تا چیزی بهتر رو به دست آوورد،مگه نه؟
خودت یادم دادی!
همه می روند
و تنها بوی مزه ها و عطر تن هاشان روی دل م می ماند.
تمام فرشته ها آسمانی هستند.
اما بعضی آدم هایی که روی زمین زندگی می کنند، آن قدر خوب هستند که به فرشته
می مانند.
آغاز خوبِ بهارم!
فروردینی م اما عاشق پاییز و بارون و بویِ خاک خیس خورده.
می نویسم واسه دلِ خودم و تو،چه فرقی میکنه؟!
با نوشته هام غریبی نکن،همه ش خودمم!
از "چشم چشم دو ابرو" خسته نشدم که،پرشین گم ش کرد!
گفتم حالا "عاشقانه تر بخوانم"!
مراقب بال فرشته ها باش!

پنج ساله بودم که دیگه از تنهایی خاله بازی کردن خسته شدم.یه روز رفتم پیش مامان م و گفتم به ش:تو بچه ی واقعی نمیخوای؟
با چشم های عسلی خوشگل ش که از تعجب گرد شده بود به م نگاه کرد و گفت:خب پس تو چی هستی؟یه بچه ی واقعی!
چشم های عسلی مو چپ و چول کردم و گفتم:نه!یه نی نی واقعی که بتونه با من خاله بازی کنه!-طفلکی من!-
مامان م گفت:تو واقعی تر از هر بچه ای هستی.با زانوهایِ خراشیده،با بهونه هات،با
لوس بازی هات،ریخت و پاش هات،با اون جک و جوونورایی که این ور اون ور خونه قایم میکنی-من حیوون دوست دارم و داشتم و خواهم داشت-....
دیدم نه!انگار دلِ مامی جون از دستِ کارهای من پرِه و تا خودِ قیامت میخواد بابتِ یه
"نی نی واقعی"که ما هوس فرموده بودیم کلِ ادب و تربیت مون رو ببره زیرِ سوال که یه فقره لبخند مونالیزایی کنجِ لب هایِ قشنگمون کاشتیم!-این لبخندِ از همون دورانِ جنینی با من بوده!-
مامان م تا چشم ش افتاد به لبخندِ مونالیزایی چشم هاش رو انداخت زیر.آخه خیلی جادو شده بود با این لبخند-هنوزم لبخندم جادو میکنه،میتونی امتحان کنی!-
گفتم:من قول میدم یه دختر خوبی بشم واست،به شرطِ اینکه تو هم یه نی نی واقعی واسم بیاری که بتونه بازی کنه!
مامان م همین جوری که زیر چشمی نگاه م میکرد گفت:من خودم باهات خاله بازی، مامان بازی،گِل بازی و هر بازی دیگه بازی میکنم،خوبه؟
چشم هام رو زولوندم تویِ چشم هاش و گفتم:نع!
خلاصه اون روز مامان م با هزار تا بهونه من رو راضی کرد تا از کُرّه خر شیطون پیاده شم. الان که به اون روزها فکر میکنم خنده م میگیره و بعدش اشک م درمیاد بابت اون همه پاکی دورانِ بچگی م که چه چیزهایی رو "باور" میکردم.
قرار شد یه نامه به خدا بنویسیم و ازش بخواهیم که به خاطرِ دلِ کوچولویِ من م که شده یه نی نی دختر واقعی برامون بفرسته.یادمه من م زیر یه ورقه رو امضا کردم-که همون نامه ی خدا جون بود-و مامان م رو مجبور کردم رفتیم انداختیم ش توی صندوق پست-بیچاره مامان-و منتظر شدیم تا خدا جون جوابِ نامه مون رو بده-بیچاره مامان-!
الان که بزرگ!!شدم فهمیدم که غیر از خواست خدا،چیزهای دیگری هم در به وجودآوردن یه نی نی واقعی دخالت دارند.من همین جا از فداکاری والدین م خیلی مرسی میکنم.
بالاخره خدا جون جوابِ نامه مون رو داد-خارج از نوبت هم داد-و نی نی دختر واقعی به دنیا اوومد.
دیگه نمیگم من چه بلاهایی سرِ نی نی جون م درآووردم تا بزرگ شد! بگم؟؟؟؟ خیلی زشته!!!!!
ام روز چهارده شهریور،سولماز خواهرِ من به دنیا اومده.اسم ش رو گذاشتن "سولماز" چون تابستون داشت تموم میشد و میخواستن سولماز بشه "گلی که هیچوقت پژمرده نمیشه".
نی نی خواهر واقعی من چند سالیِ شال و کلاه کرده و رفته اون سرِ دنیا زندگی میکنه.
جایی که وقتی داره کافی میخوره از پشتِ پنجره ی آشپزخونه ش آهو و سنجاب میبینه.
رفته جایی که آدم هاش مودب تر و مهربون ترن،رفته جایی که راحت تر میشه فریاد کشید و غرور و آزادی ت رو ازت نمیدزدند.
دیشب یه دست م گوشی تلفن بود،یه دست م کلمه ها رو تایپ میکرد.یه چشم م به کی بُرد بود،یه چشم م به مانیتور که سولماز رو ببینم.همون موقع هم دو نفر تقاضایِ "چت" فرموده بودند!
به ش گفتم:تولدت مبارک از راه دور،دوستت دارم از راه دور،میبوسمت از راه دور،مواظب خودت باش از راه دور،دل م خیلی واست تنگ شده نی نی خواهر واقعی از راه دور!
"ترانه ی پاییز را بخوان
بهاری که گذشت در مه مدفون است
و تو هرگز دریچه بر روشنای باغ ها را نمی گشایی
وتو هرگز دیاری را که گل های سپید دارد نخواهی دید"
ای صبح
که با رنگ هایت
به دور مانده ای
از دریچه ی شهریوری
تو را می خوانم
با پیراهن ت در نور
آن جا
سنگفرش خیس و
ردیف درختان
بود
و سایه ای
می آمد
پرنده ای نبود
زنی از انتهای خیابان صبح
با پیراهنی از نور
ای صبح
که می آیی با سایه هایت بر غبار تاک
این جا
تنها دریچه ای مانده
با دستی در سایه و
چشمانی به راه
که خاطره را
می پاید
"عزیز تُرسه"
| Design By : Night Melody |
